خوبي...؟
اومدم امشبو يه سؤال كنم و برم...
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......




